طبیعت ، تاریخ و فرهنگ بختیاری free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
(تنها آن کسی که به خاطر وضعیت تاسفبار موجود متالم است و میخواهد بار را به هر قیمتی از شانهی خود بردارد احتیاج به تاریخ انتقادی دارد یعنی محکومکردن تاریخ1) نیچه
اساساً ذهنیت تاریخی انسان ایرانی یعنی تجاوز: حملهی اسکندر مقدونی، حملهی اعراب، حملهی مغولان، حملهی افغان، حملهی عثمانیها، حملهی روسها و ... و حملهی چند روز پیش عراق به ایران و ... کدام انسان یا ذهنی را میتوان سراغ گرفت که در مقابل امر تجاوز به فراموشی و اغراق و خلسه پناه نبرد. چنین فردی (بدون توانایی فراموشکردن، زندگی برایاش مطلقاً غیر ممکن است.2) پس زمانی که داد برمیآوریم که انسان ایرانی دارای حافظهی تاریخی نیست و فراموشکار، باید به کنکاش دلیل وجود چنین رفتار و کنشی دست یازیم.
تاسف اینجاست که اغلب تجاوزها چنان غافلگیرانه بودند که مردم قادر به تشخیص این مساله نبودند که سواران خودیند یا غیر خودی. انسان ایرانی هربار که تا حدودی موفق به فراموشی و بازیافت خویش بر اساس روایتی دروغین و فراموشی واقعیت تلخ شد، تجاوزی دیگر را بر پیکر نیمهجان خویش شاهد شد.
فراموشی و فراموشی و اغراق و اغراق و خلسه و خلسه؛ نهایت امر تلنبارشدن سرخوردگی و نفرتی دردناک ریشه در تجاوزهای مکرر. واقعیت این است که (همهی ما از یک تب تاریخی فرساینده رنج میبریم و چه بهتر که دریابیم که از آن در رنجیم)3

(زیرا از آنجا که ما اتفاقاً نتیجهی نسلهای قبل هستیم، نتیجهی انحرافات، شهوات، خطایا، (تجاوزها) و حتی جنایتهای آنها نیز هستیم. اگر ما انحرافات را محکوم میکنیم و خود را بهکلی معاف از آنها بپنداریم این حقیقت که ما خلف آن انحرافات هستیم را نمیتوان انکار کرد4)
پس ناچار از معاینهای تاریخی و نقادانه از خویش هستیم (معاینهی تاریخی که پیوسته منجر به آشکارساختن هر آنچه عبث، بدوی، غیر انسانی، بیهوده و خشن است میگردد.5)
در نزد ذهنی نقاد (تاریخ شهر به تاریخ خود او تبدیل میشود. او دیوار، برج کنگرهدار، شورای حکم شهر و جشن ملی را چون روزگار مصور جوانی خود درمییابد و در تمام آنها نفس خویش، قدرت خویش. جدیت خویش، لذت خویش، قضاوت خویش، حماقت و خشونت خویش را بازمییابد.6)
یکی از جالبترین آثار دستکرد بشر که نمود چشمگیری از ذهنیت اوست معماری است؛ به معماری قبل از حملهی اسکندر یعنی هخامنشیان و مادها نظری بیافکنیم، اماکن و فضاها کوبیستیترند، با فضایی باز و اشتیاق به دیدن بیرون که اکثرا بدون دیوارند. ورود به ایوان اصلی با ستونهای بلند و سر بر افراشته و با طیکردن تعداد زیادی پله با شیبی بسیار ملایم (کمارتفاعبودن پلهها و شیب کند باعث ایجاد حسی آرام و توام با اطمینان در فرد میشود.) همراه است.

پس در کل میتوانیم شاهد معماری مستحکم، ایستاده و سرافرازیم که در یک
کلام نشان از وجود بشر فاتح دارد اما به معماری بعد از این تجاوزها و
بهویژه بعد از قرن چهارم و پنجم که آغاز تلنبارشدن سرخوردگی است نظری
بیافکنیم؛ بناها اکثراً دارای دیوارهایی ضخیم و مرتفع حیاطیاند، خود وجود
حیاط و اهمیت فوقالعادهی آن در نزد ما ایرانیان نشان از عدم اعتماد
سهمگین ما به بیرون از خانه و جغرافیای غیر خودی است؛ اماکن تودرتو و
خمیده میشوند و افزایش فرم طاقی که اولین نمود آن بعد از حملهی اسکندر
در دورهی ساسانیان بوده، یعنی ساختار بناها بهشدت تودرتو و خمدرخم شد،
تولد مکانهای رمزآلود و بسیار ته و به دور از روزنه و نور به اسم اندرونی
و پستوخانه.
آری انسان ایرانی محافظهکارتر، سرخورده تر و رمزآلودهتر شد و بهواسطهی قدرت نبوغ خویش به خلق فضای رمزآلود و تاریک پرداخت تا سرخوردگی ناشی از تجاوز را با قدرت تمام بپوشاند و بهتر گفته باشم به فراموشی بسپارد. یا بنگریم به زورخانهها و گود درون آن، چرا باید یک ورزشکار اولا در فضایی سربسته، دوما در گودی به عمق دو متر که نمور و تاریک است ورزش کند؟ جز این است که بازیابی خویش و دوباره سرپا ایستادن باید به دور از چشم دشمن درون خانه باشد؟
در همین معماری ایرانی ما شاهد ویژگی کاملاً متضاد هستیم که بهخوبی نشاندهندهی حرکت به درون انسان ایرانی و وجه پنهانشدهی اوست. اولی سیستم خلاقانهی قنات و کهرریزها و دیگری چاه فاضلاب؛ در تخت سلیمان سیستم آبکشی بهحدی پیشرفته است (نسبت به دوران خویش، لطفا باعث توهم نشود) که شاهد انتقال آب به تخت سلیمان از چند صد کیلومتری بهواسطهی لولهگذاری، آن هم ارتباط لولهها بهوسیلهی فرم نرینگی و مادگی هستیم چگونه میتوان باور کرد که انسانی تا به این حد خلاق از انتقال فاضلاب خویش به چند صد متری از محل اقامت خود عاجز باشد؟ هنوز که هنوز است چاه فاضلاب و انبوه چاهتخلیهکنها در شهرهای ایران درکارند.
آن هم زمانی تعجب و شکمان دو چندان میشود که بدانیم در تخت جمشید سیستم فاضلابکشی وجود داشته، بهراستی چرا قنات روزبهروز در ایران گستردهتر اما فاضلاب که سیستمی بالعکس همین قنات است هیچگاه رشد نکرد؟ واضح است قنات انتقالی از بیرون به درون آن هم نه به درون خانه که به میدان شهر و روستا است و دیگری انتقالی از درون به بیرون، آن هم دقیقا از درون خانه.
امری که انسان ایرانی بهشدت از آن هراس داشت و اجتناب میورزید همان عیانشدن سرخوردگی از تجاوز بود و پنهانکردن بازیابی خویش. بهراستی این بشر تا به چه حد از امر تجاوز به خود پیچیده که حتی از برونریزی فاضلاب خویش نیز چنین در هراس بود؟ آری انسان ایرانی با چنین اقدام و سرکوبی هم مغرورانه از تظلمنمایی جلوگیری کرد هم از عیانشدن مبارزهی زیرزمینی خویش.
همچنین بنگریم به فیگورهای نقشخورده بر دیوار مادی و هخامنشی، قد بلند، چهار شانه، با حالتی بسیار پیروز و تکیده بر اسب (باعث توهم نشود این تحلیل بههیچوجه برای لذتبردن از امر نرینگی نیست)، کمری باریک و نگاهی رو در رو، چشم در چشم.
اما فیگورهای بعد از تجاوز که نمود بارز آن در مینیاتور ایرانی است فیگورهایی کوژپشت، خمیده، شکمی دریده و صورتی پفکرده از نشئگی تریاک و سر به زیر دارند، آن یکی فیگور انسانی پیروز و شرافتمند از تبار کوروش و این یکی فیگوری از تبار سرخوردگی ناشی از تجاوز.
برای روشنترشدن تاریخ تجاوز ناچاریم نیمنگاهی نیز به زن در نزد مرد ایرانی که دارای جایگاهی درخور توجه بود و نه شریف بیافکنیم. روایت است که در زمان ساسانیان ملکهای بعد از مرگ شوهر پادشاه، شاه میشود که اگر اغراق هم باشد در حداقلی میتوان به جایگاه برجستهی زن در ایران پی برد.
همچنین مرد ایرانی، زن را همچون سرزمین خویش میداند و آن را پاس میدارد و به همین دلیل اسم زنان را ایران نامند. این خصیصه در یکی از فرهنگهای منشعبشده از فرهنگ ایران یعنی میان کردها نمود بیشتری دارد.
در میان کردها اسامی زنان چنین است: ایران، کردستان، کردوان، نیشتمان (سرزمین)، آلا (پرچم)، سنور (مرز). تمامی این اسامی پیوندخورده با مام میهن است و نشان از جایگاه زن در نزد مرد فاتح ایرانی دارد، اما بیشک در این نوع نگاه وجه منفی تمامیتخواهی و تسلط بیرویه نیز موج میزند.
هر چند در این نوع نگرش با مقام زن در پروسهی روشنگری فاصله بسیار است اما میتوانست سکویی مناسب برای احقاق حقوق زنان در میان جامعهی امروزی ایران باشد. همین وجه منفی نگاه ایرانیان به زن با نوع نگاه وارداتی پست اعراب به زن چنان در هم آمیخت که تا به امروز از ارتقاء جایگاه زنان در ایران جلوگیری کرده است.
پس نوع نگاه مرد ایرانی پیوندخورده با مام میهن و شرافت وی بود و تجاوز به وی را تجاوز به سرزمین خویش و بر عکس به سرزمین را تجاوز به زن خویش میپنداشت. بیشک چنین موجودی در مقابل متجاوزین و بدتر تکرار امر تجاوز بهشدت به خود پیچیده و نعرههای رنجمندانهای سر داده است.
پس این رند سرخورده از تجاوز با چنین روحیهی درهمشکستهای، راه مبارزهی زیرزمینی در خفا و همراه با ترس که به روحیهی محافظهکاری بهشدت میافزاید و از همه مهمتر خلق نسلی جدید از تبار ایرانی با شکوه و عظمت دنیای باستاناش را در پیش گرفت. آن هم با خلق روایتهای اغراقآمیز و دروغین، یعنی فرزندان هر شب داستان عشق پاک پدر و مادر و سرزمینی سرافراز را خواهند شنید.
این وضعیت بههمراه قبول موقعیت پست خدم و حشم دربار متجاوزین، اما در عمق وجود و در لحظه به دنبال انتقامی سخت جانافکن از دشمن درهم آمیخت و این سرآغاز شکلگیری رفتاری متناقض بود.
مجنون را بنگریم که چگونه از تخت شاهی و دربار پدر افکنده و آواره در بیابان دشمن به رامکردن وحشیان و ددان متجاوز مشغول است. اما این رند تا رسیدن به پیروزی نهایی راهی بس دور در پیش دارد. پس ناچار و برای نهادینهکردن فراموشی رنج تجاوز، به خلسه و تریاک و بنگ و باده در همان پستوخانهی تازهساخت خویش روی آورد. این است سرآغاز فراموشی تاریخی ایرانیان ... .
اما غمانگیز آنجاست که به هر حال این روش به رفتار خودپرستانه و زیرکانهای بدل میگردد که از طریق آن قدرت حیاتی فلج میشود و در نهایت نابود میشود.7
این روایت تاریخ تجاوز و حرکت زیرزمینی بازیابی شرافت ازدسترفتهی ماست: اما حرکت زیرزمینی انسان ایرانی از بس که تجاوزها تکرار شدند به همان دم غنیمت شمردنی و فراموشی و خلسهی صوفی گرانه ختم شد و فرزندان در تقابل با رفتار متناقض پدر و مادر همان رفتار دروغین و ظاهری را پذیرفتند، چون مسوولیت خدم و حشم دربار چنان سنگین و زمانبر بود که تمام وقت والدین را به تظاهر به چنان رفتاری وامیداشت.
پس آنچه نسل جدید هر چند دروغ به چشم خود میدید رفتاری عینی و چنان واقعی و به دور از هر رنجشی از سوی پدر و مادر بود که انگار دماغ قلابیان عرب و چشم تنگان مغول حاکم، بزرگان قوم ویاند. زمان بازگویی داستانهای عشقی و پهلوانی نیز در این بستر تنگ زمان خدمت به دشمن به همان لحاف چهلتکه و آخر شب آن هم توسط مادربزرگان خلاصه شد.
شگفتترین بخش این نبرد تاریخی آنجاست که نیاکان ما در حین روایت داستانهای ساختگی و اغراقشدهی لیلی و مجنون و رستم و سهراب لحنی اندوهگین و متزلزل داشتند. همین لحن حزین کافی بود تا فرزند زیرک وی صادق هدایت پشت این داستان عشقی و عاشقی و زنی پاکدامن، واقعیتی تلخ را کشف کند که زنی لکاته (مورد تجاوز واقع شده) در آن خوابیده بود. بنگریم روایت فرهاد کوهکن را و تصاحب شیرین توسط خسرو؛ داستانی انباشتهشده از خیانت و مکافات. هیچ بدین اندیشیدهایم که خسرو وسط این داستان عشقی چهکاره است؟
خسرو همان متجاوز در هیأت شاهی ایرانی است. مجنون نیز از همهجا افتاده و رانده به دامان ددان و وحشیان و رامکردنشان متوصل شده تا لیلیاش را امان دهند. زمانی به چنین واقعیت تلخی در پس روایتهای عشقی و پهلوانی پی میبریم که به جغرافیای روایتها نیز نظری به درازای همین تاریخ تجاوز بیافکنیم.
داستان عشقی شیرین و فرهاد که سراسر بوی خیانت از آن میتراود در غرب ایران یعنی در دامنه و بلندای زاگرس بیشترین روایت محلی را داراست. از دیرباز به دلیل ویژگی جغرافیایی زاگرس، غرب ایران مقاومتها را از خود در مقابل متجاوزین بروز داده است، مثل غافلگیرکردن اسکندر در دامنههای زاگرس و بهراستی هم در آن زمان در گذرگاههای صعبالعبور زاگرس اگر هم جادهای برای حمل منجنیق وجود میداشت عبوردادن آن کاری بس دشوار بوده است. و یا بنگریم به افسانهی تولد کردها از نسل نجاتیافتگان ایرانی از دست ضحاک، جدای از واقعیبودن چنین چیزی، این روایت نشاندهندهی اهمیت کوهستان و مقاومت در آن، نزد ایرانیان است.
پس در چنین موقعیت جغرافیایی که دشمن توان تسخیر آن را ندارد به ناچار و باید به ستون پنجم که نطفهی خیانت در آن بسته میشود متوسل میشد اما در نواحی مرکزی ایران به دلیل تختبودن و بهدوربودن از حفاظ جغرافیایی، دشمن بهراحتی وارد شهرها میشود و همهجا را با خاک یکسان میکند. در اینجا مقاومتی در کار نیست تا دشمن متوسل به امر خیانت شود.
پس شاهد آنیم مجنون آواره و رانده و به رام ددان مشغول، در نواحی مرکزی ایران بیشترین روایت را داراست و فرهاد رنجور از خیانت در همان قلههای دستنیافتنی زاگرس رنجور و هیستریک به کندن و ساختن خانهای از سنگ یکپارچه مشغول است تا هیچ ستون پنجمی در آن نفوذ نکند.
بیدلیل نیست که در میان زاگرسنشینان امر خیانت چنان مهم و شدید است که مردماناش حتی به چشمان خویش نیز اطمینان ندارند (بیشترین قتلهای ناموسی در غرب ایران رخ میدهد). اینجاست که متوجه میشویم پشت روایتها و پهلوانیهایمان چه حوادث تراژیکی خوابیده و این حوادث با زیرکی و رندی فوقالعادهای تحریف شدند.
اما وجدان بیدار و رنجور ایرانی (صادق هدایتها) بهحدی در بازگویی این فجایع رک و صریح بود که هیچکس به وی اعتماد نکرد و اتفاقاً خائن هم پنداشته شد. وی عمق فاجعه را به چشم دیده و متوجهی رفتار متقاضی شد که نیاکان در پیش گرفتند تا در لوای آن ایران را دوباره بازیابند اما این وجدان رنجور متوجهی آن شده که این حرکت نهتنها به بازیابی شرافت ایرانی نیانجامیده که حتی وضع را در پذیرش متجاوز بدتر نیز کرده است. پس نمیتواند دم فرو بندد و داد بر میآورد اما بی شک دروغگو و خائن لقب میگیرد، و از جامعه طرد میشود.
خیام، حلاج و سهروردی و ... جزو معدود کسان و وجدان معذب ایرانیاند که از حال و روز آنان خبر داریم و چه حلاجها که بردارند و ما هیچوقت نخواهیم دید. چون اینان در طول تاریخ تجاوز و مدام در حال شناسایی و تصفیهشدند.
برای اینکه انحراف تاریخی حرکت زیرزمینی ایرانیان روشنتر شود به سراغ مهمترین پهلوانی خویش برویم. رستم در عملیاتی کماندویی همخواب ناموس دشمن میشود و از آن پسری به نام سهراب، و اما واقعیت: مادر سهراب ایرانی است، توسط متجاوز (رستم) حامله شده و پسری به نام سهراب زاده میشود. مادر به خود میپیچد و داستانسرایی وی شروع میشود؛ پدر تو قهرمانی بود چنان و چنین، دشمن وی را در بند کرد و کشت.
سهراب به خونخواهی پدر سراغ متجاوز (رستم) میرود اما در زمان تیغزدن بر وی، رستم مکر پدربودن را فاش میکند و از تیغ سهراب میجهد و سهراب گیج و مات و مبهوت از سرنوشت خویش چونان درختی خرد و درهمشکسته تیغ بر خویش میکشد و میمیرد. چون تحمل دیدن چنین پدری متجاوز و نگاه رنجور مادر را در او نیست. آری دشمن (رستم) دوباره نجات مییابد و مادر (مام میهن) ناچار از در رکاببودنی پایانناپذیر، تراژدی تا بدین حد سهمگین و غم انگیز ... .
حال اگر این تحلیل صحیح نباشد و ما در مقابل آن بشوریم این سوال مطرح میشود که بهراستی آیا ما چنین نگاهی را از سوی دشمن به خویش روا خواهیم داشت؟ (یعنی پهلوان دشمن در دل تاریکی به بستر شاهزادهای ایرانی بیاید و ...) پس چگونه است چنین غیر انسانی به دشمن خویش یورش بردهایم تا رستم مجالی در دل تاریکی بیابد و بر ناموس دشمن بتازد؟ بهراستی این اخلاق مریض کجا و شرافت کوروشتباران کجا؟
آری تجاوزها چنان به ایرانیان وحشیانه و مداوم بودند که آنان برای بازیابی شرافت لگدمالشده به راهی و حیلهای متوسل میشوند که در آن شرافت و مردانهجنگیدن دیگر اهمیتی ندارد. بنگریم به جملهی بسیار کلیدی «چه فرقی میکند» در میان ایرانیان. بسیاری از ضربالمثلها چون «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» ریشه در این مساله دارد و بس.
در باب چه فرقی میکند سخنها فراوان رفته و نیازی به تکرار نه. اما آنچه که بدان میخواهم اشاره کنم این مساله است که چنین روش مبارزه و نتیجهی اخلاقی «چه فرقی میکند» نهتنها به بازیابی شرافت پایمالشده منجر نشد که باعث بر خود تیغکشیدن نیز شد.
جنگ چالدران دقیقاً روایت همین «چه فرقی میکند» است؛ در این جنگ بخش بزرگی از مناطق کردنشین فعلی از ایران بعد از شکست جدا شد. اما انسان ایرانی در این جنگ توانست برای اولینبار حکومت ایرانی شیعی خود را مطرح و علم کند.
این جنگ دقیقاً برابر بود با جدایی مناطق کردنشین از ایران که در حال حاضر مابین عراق و ترکیه و سوریه تقسیم شدهاند مگر نهاینکه برای مرد ایرانی مام میهن برابر با ناموس بود؟
هنوز که هنوز است در کتابهای مدارس در تشریح این جنگ به این مساله اشاره نمیشود تا نکند سرخوردگی ناشی از آن به بخشی از شرافت زندهشدهی ما در این جنگ لطمهای زند. یعنی؛ «چه فرقی میکند».
مهم این است که ما کمی از آن سرخوردگی بیرون آمدیم. یا نادر، آن موجود متبلور از اینهمه سرخوردگی، در تجاوز به هند، این کشور دوست و برادر، تا به چه حد در نزد ما بزرگ است و شریف ... و این همان تیغی بود که ایرانی برخود کشید.
انسان ایرانی تا به حدی سرخورده و رنجور است که حتی به وجدان بیدارش هم اجازهی بهزیرسوالرفتن شرافتاش را نمیدهد. چه رسد به آنانی که بویی از وجدان و انسانیت نبردهاند و این مساله در خودکشی صادق هدایت بهخوبی قابل مشاهده است.
هدایت، این مرد رنجور، هم بر خود تیغ کشید وی با کشتن خویش بر-خود-تیغ-کشیدن را به اوج خویش رساند تا ثابت کند که از این بیشتر تحمل آن شرافت لگدمالشده و زندگی توسریخور مورد تجاوز واقعشده را ندارد.
در حقیقت صادق هدایت وجدان رنجور خویش را سلاخی کرد. کاش چون احمد شاملو تابماندن در او نیز میبود و این وجدان رنجور را شرحهشرحهاش میکرد نه سلاخیای خشونتبار و مخرب.
صادق هدایت با خودکشی در قامت سلاخی ظهور یافت که به آواز قناری در قفس دل خوش بود یعنی دقیقا همان تصویر بغرنجی که مردان ایرانی در آن میزیند و چقدر شگفت شاملو این پارادوکس را در نزد وجوان رنجور خویش شرحهشرحه کرد. شرافت پایمالشدهای که توسط خود رند ایرانی هم زیر پا گذاشته میشود تا کمی از خماری سرخوردگی امر تجاوز بیرون جهد.
تجاوز عراق به ایران هم یکی از غمانگیزترین جنگهای انسان ایرانی است؛ وی تازه انقلاب رویاهایاش را به نتیجه رسانده و سرمست از استقلال بود که صدام حسین در مقابل چشم همگان پیماننامهی الجزایر را پاره و به ایران لشکرکشی میکند.
تجاوزی دیگر و بازشدن زخم کهنهی سرخوردگی ریشه در تجاوز. پس انسان ایرانی به دفاع از سرزمین خویش میرود و در عرض دو سال دشمن را به آنسوی خاک خویش روانه میکند اما چرا به صلح نیانجامید؟
اگر اینگونه میکرد تا به ابد ریشخند پانعربها را به دنبال خویش یدک میکشید که دو سال خاکشان را تصرف کردیم و لب مرز بدون اینکه گامی به خاک پاکمان وارد شوند مجبور به صلحشان کردیم؛ یعنی تداوم سرخوردگی تاریخی ... .
پس انسان ایرانی جنگطلبی را پیش گرفت تا در خاک دشمن صلح کند و سرافراز و فاتحانه و کوروشوار به پایتخت باز گردد تا به همهی دنیا نشان دهد که تا چه حد صلحطلب است. جالبترین دلیل بر این خواست عدم ادعای ملکی و سرزمین از عراق از جانب ایرانیها در این جنگ بود چون بهراحتی میتوانست ادعا کند که مناطق کردنشین عراق بخشی از سرزمین ایران است، درست بهمانند عراق که ادعای خوزستان را داشت ولی نه سردمداران دوران جنگ و نه مردم ایران چنین ادعایی را هرگز مطرح نکردند. پس ادامهی جنگ آیا میتواند دلیلی جز بازیافت شرافت از دست رفتهی انسان ایرانی را داشته باشد؟
انسان ایرانی ترجیح داد تمام دنیا وی را جنگطلب خطاب کند تا در بهترین شرایط آنها را از حرکت صلحطلبانهی خویش غافلگیر کند.
نکتهی اساسی اینجاست که بر این فهم عمیق دست یابیم که ما شهروندان ایرانی نیز چون دیگر ملتها تاریخی پر فراز و نشیب داشتیم که دستخوش همهگونه خصومت بشری واقع شده است؛ هم مورد هجوم واقع شدیم و هم دیگرانی را مورد هجوم قرار دادیم!
ما نیز در ایران با هر زبان و رنگی از نوع بشریم که تنها نهاد انسانی ما گوهر است و بس ... . باید بر ذهنیت فشل تاریخی خویش پیروز شویم و خود را از این رنج عبث برهانیم. بر فراز لاشهی خویش بنگریم این موجود دو پا را که با دیگران هیچ تفاونی در نهاد ندارد. برهانیم خود را از این روایتها و تفسیرهای ناانسانی که این موجود مغرض تاریخی به درازای تاریخ خلق کرده است.
دمی نیک بیاندیشیم: رنسانس در نزد غربیان «نوزایی» بود نه باریافت! بهراستی این ارادهی معطوف به بازیافت متوهمانهی شرافت ازدسترفتهی انسان ایرانی به چه قیمتی بود و آیا ارزشاش را داشت؟ (شرافت گوهری به نام انسانیت است در درون ما نه «باختن» و «غالبشدن» پیشینیان) و از همه مهمتر این ستیز و سماجت فلجکننده تا به کی؟
و این همان تب تاریخی فرسایندهای است که همهی ما از آن در رنجیم؛ سماجتی فلجکننده در خود-را-به-رخ-دیگران-کشیدن. اما اینبار «چه فرقی میکند» فرق میکند، اینبار نه برای ما که برای تمام جهانیان.
پانوشتها:
۱. سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی، فریدریش نیچه، ص ۳۴
۲. همان منبع، ص ۱۷
۳. همان منبع، ص ۱۳
۴. همان منبع، ص ۴۱
۵. همان منبع، ص ۷۳
۶. همان منبع، ص ۷۱
۷. همان منبع - ص ۳۵
در این کتاب فردریش نیچه بهشدت به نقد تاریخ آلمان پرداخته و بیمحابا نقاط کور و عبث تاریخ آلمان را زیر سووال برده است.
گفتوگو با دیدار محمودی
دیدار محمودی، یکی از هنرمندان بختیاری است. هنرمندی که سالها زحمت کشیده که بتواند فرهنگ، ادب و هنر بختیاری را به دنیا نشان دهد. اگرچه مشکلات کار هنری در ایران خیلی سخت و مشکلات مالی و زمان هم همیشه یکی از موانع بزرگ کار است؛ ولی این هنرمند بسیار ارزشمند بختیاری، تلاشهای زیادی برای فرهنگ، ادب و موسیقی لری انجام داده است.
برای اینکه با این هنرمند بختیاری آشنا شویم، تماس تلفنی با ایشان برقرار کردهایم و امیدوارم با کمک این مصاحبه رادیویی بتوانیم قسمت کوچکی از زحمات این هنرمند را به شما معرفی کنیم.
هنرمندی که سالهای سال در تلویزیونهای ماهوارهای و رادیو تلویزیون چهارمحال بخیتاری و خوزستان و اخیرا در یوتیوب کارهایشان پخش میشود و همه فرهنگ دوستان را به وجد میآورد.
سلام عرض می کنم آقای دیدار محمودی، امیدوارم خوش و خرم باشید.
من هم به همه خواهران و برادرانم در خارج کشور سلام عرض میکنم.
آقای محمودی بسیار خوشحالم که در خدمت شما هستم و برای دستاندرکاران رادیو ژیار غنیمتی است که در خدمت یکی هنرمند لر بختیاری باشد. دوست داشتم کمی در مورد خودتان برای ما صحبت کنید، اینکه در کجا به دنیا آمدهاید، در کجا به مدرسه رفتهاید و هم اکنون به چه کاری مشغول هستید؟
من متولد شهرستان مسجد سلیمان و از طایفهی برام بابا احمدی از طوایف بختیاری هستم. پدرم از بزرگان طایفه بابا احمدی درام بود. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در اهواز گذراندهام. تحصیلات دانشگاهیام را در شهرکرد، مرکز استان چهارمحال بختیاری تمام کردم. لیسانس ادبیات و کارشناسی موسیقی بختیاری هستم.
تا کنون هفت کار برای ایل بختیاری انجام دادهام: شارکه، چاووش ایل، ایل کنون، کی نو، کوگ منار، مینا به سر، سفر ماه گل و وارگه دل. البته دو مورد آخر از کارهای تصویری بودهاند. در مناطق زیبای بختیاری که در آنجا فیلمبرداری کردیم. این کارها خیلی مورد توجه غیربختیاریها قرار گرفت. من از شاگردان زنده یاد بهمن علاالدین هستم که از ترک و کرد و لر و آذری همه دوستش دارند.
کار جدید هم ، همدرنگ، یعنی مونس که زمستان سال گذشته شروع کردیم و امیدواریم بعد از عید به دست علاقمندان برسد.

دیدار محمودی
آقای محمودی دوست داشتم کمی در مورد خانوادهات برای ما صحبت کنید؟
بله، حتما. من از یک خانواده پرجمعیت میآیم، همانطور که در اول صحبتم هم گفتم پدرم از بزرگان ایل بابا احمدی بود. هر مشکلی که در طایفه بود به او رجوع میشد. یک مادر پیری هم دارم که خوشبختانه هنوز در قید حیات هستند. من هرچه دارم از او دارم، چون هفت سالم بود که پدرم را از دست دادم، ولی با حمایت و تلاش برادران و خواهرانم و البته فامیلم توانستیم به اینجا برسم، در کل شش برادر و چهار خواهر دارم.
در حال حاضر در صدا و سیمای چهارمحال بخیتاری مشغول هستم، هر چند که برادران بختیاری چندان حمایتی از هنر و هنرمند نمیکنند، ولی خب ما سعی میکنیم با سرمایه خودمان برای فرهنگ بختیاری تلاش کنیم.
دوران کودکیام مثل دیگران به سرگرمیهای خاص دوران کودکی، بازی و فوتبال گذشت، ولی بعدها با تشویق مرحوم بهمن علالدین معروف به مسعود بختیاری به سمت آوازخوانی بختیاری روی آوردم تا بتوانم خدمتی به موسیقی بختیاری کرده باشم.
انشاءالله که ما بتوانیم در راستای ترویج فرهنگ و موسیقی محلی مقامی یک ارتباط مفید با قومیتهای دیگر ایران مخصوصا برادران کرد زبان که موسیقیشان به ما خیلی نزدیک است و همچنین موسیقی محلی فارس، لری خرم آبادی.
بختیاریها، لر بزرگ و خرم آبادیها، لر کوچک محسوب میشوند. البته هر دو یشان بزرگ هستند و در اصل هر دو یکی هستند، ولی خب در تاریخ قومها اینطور آمده است، از نظر زبانی گویشمان کمی متفاوت است که البته مشکلی نداریم و در کل زبان همدیگر را متوجه میشویم.
تلاش ما اینست که از نظر موسیقی مقامی با همدیگر تبادل فرهنگی داشته باشیم و برای موسیقی مقامی کشور گامی مثبت برداریم.
من یکی از دوستداران صدای گرم مسعود بختیاری (بهمن علالدین هستم) هر وقت که احساس دلتنگی و یا نیاز به آرامش داشتم، بهترین موسیقی برایم موسیقی مسعود بختیاری بوده است. میخواستم کمی در مورد کار و شیوهی موسیقی آقای مسعود بختیاری برای ما بگویید؟
بله، من از کلاس اول راهنمایی افتخار آشنایی با این مرد بزرگ را داشتهام بودم. آقای بهمن (مسعود بختیاری) ناظم مدرسه شجرات، جایی که من در آن زمان درس میخواندم بودند. ایشان شخص منحصر به فردی بودند. با عشایر ارتباط زیادی میگرفتند و به زندگیشان نزدیک میشدند و از این طریق و ارتباط در ساختن اشعار موسیقی بختیاری استفاده میکردند.
زمانی که ناظم مدرسه ما بودند، نوار مال کنون او به بازار آمده بود ولی من خبر نداشتم که مسعود بختیاری همین بهمن علالدین بود تا سوم راهنمایی که ما کم کم با ایشان آشنا شدیم.
ایشان زندگی بسیار آرامی داشت، تنهایی را معمولا ترجیح میداد و میگفت در تنهاییها میتوانم از شعر و ملودیهای بختیاری الهام بگیرم و واقعا همینطور هم بود که صدایش برای همه به خصوص برای مردم لر و کرد که گوش میدهند صدای استثنایی و خدادادی است که به نظر من دیگر تکرار نشدنی است.
حالا درست است که من هم دارم میخوانم، ولی هر گلی یک بویی دارد. آ بهمن با اینکه کلاسهای علمی موسیقی نرفته بود ولی سواد، آگاهی، اطلاعات و یک صدای خدادادی داشت که خداوند به ایشان داده بود تا همهی قوم بختیاری بتواند از آن لذت ببرد.
در بعضی از کارهایشان آثار موسیقی قشقایی را به طرز بسیار زیبایی در اشعار لری بکار برده که من حالا برایتان زمزمهای میکنم که شما هم به آن پی بیرید. یکی در موسیقی «بر افتو» بود یکی در «تاراز» بود که خوانده است. البته ایشان خیلی کارشناسانه این قطعهها را در موسیقی بختیاری بکار برده که اصلا تشخیص آن مشکل است.
آقای محمودی اگر امکان دارد یکی از مقامهایی که آقای بهمن علالدین خیلی زیبا خوانده است لطفا برای ما بخوانید؟
بله، حتما. عرض کنم یکی از مقامهایی که ایشان خیلی علاقه به آن داشت، مقام «شٌلیل» بود که در«مال کنون» خوانده که من الان برایتان خواهم خواند که شنوندگان ما درخارج از کشور بشنوند و فیض اشعار زنده یاد را ببرند نه صدای من را.
آقای محمودی ، بگذارید الان قولی به هم بدهیم که برنامهای کامل
ازکارهای مسعود بختیاری که خدمت بزرگی به فرهنگ و موسیقی بختیاری کردهاند
تهیه کنیم، چون او واقعا حق به گردن همه ما، کرد و لر دارد. مسعود بختیاری
در شرایطی بسیار سخت که با الان خیلی فرق دارد با تلاش طاقت فرسا سعی در
جمع آوری و زنده نگه داشتن اشعار بختیاری کرده است.
بله، انشاءلله که این کار حتما انجام شود چون ایشان انصافا به گردن همه ما حق دارد. من وقتی با برادران کرد زبان یا لرهای خرم آبادی صحبت میکنم آنها هم معتقدند که آقای علالدین فرای موسیقی بختیاری است و برای همه ملت ایران خوانده است.
مراسم مختلفی برای بزرگداشت آقای بهمن بعد از مر گ او در سراسر ایران برگزار کرده بودند که به نظر من آنطور که باید انجام نشده است.
کسی که همیشه و در همه حال در کنار زنده یاد آقای بهمن علالدین بود، آقای علی حافظی نوازنده بسیار چیره دست نی محلی بختیاری است. ایشان با نوازندگی زیبایشان خدمت بسیار بزرگی به کارهای آقا بهمن و موسیقی بختیاری کردهاند. به نظر من نام آقا بهمن باید برای همیشه در فرهنگ موسیقی بختیاری ثبت شود، چون او کلمات و واژههایی که درزبان بختیاری در حال فراموشی و از بین رفتن بودند را دوباره زنده کرد.
این واژههای احیا شده برای کسانی که کار پژوهشی در زمینه فرهنگ بختیاری میکنند میتواند مورد استفاده قرار بگیرد.
ایشان مرا تشویق کردند که در راستای موسیقی بختیاری کار کنم هرچند که من در موسیقی اصیل ایرانی تبحر دارم و تمام دستگاهها و ردیفها را هم از حفظ هستم. البته اساتید خیلی خوبی در ایران داشتم از جمله: سید طباطبائی، استاد علی و حسن کسائی، آقای نوربخش، آقای حمیدرضا خجندی از برادران کرد ما هستند، آقای کاظم پوری از پژوهشگران ایل بختیاری و آقای ابراهیم جوان از بچههای شمال ایران.
ولی ایشان همیشه به من تاکید میکردند به خاطر ترویج موسیقی بختیاری بیشتر دراین راستا گام بردارم.
میخواهم یک قولی بدهید که با آقای علی حافظی و دیگر کسانی که با گروه موسیقی آقای بهمن علالدینی درارتباط بودهاند، تماسی بگیرید تا بتوانیم در آینده نزدیک یک برنامه موسیقی تدارک ببینیم تا احترام لازم به همه زحماتی که ایشان برای موسیقی بختیاری انجام دادهاند بجا آوریم و بار دیگر یادی از آن بزرگوار موسیقی بختیاری کرده باشیم.
خب حالا مصاحبه خودمان را دوباره از سر بگیریم. به غیر از آن عاملی که گفتید آقای علالدین صدای شما را در زمانی که به مدرسه میرفتید شنیدند و به وارد شدن به عرصه هنر به خصوص خوانندگی بختیاری، تشویقتان کردند، چه عامل دیگری باعث شد که به عرصهی موسیقی بختیاری وارد شوید؟
در آن سالها یعنی زمانی که من در دبیرستان بودم، خوانندگی یا آواز خواندن برای عموم در فرهنگ بختیاری زیاد تعریف خوبی نداشت یعنی حتی آن را عیب میدانستند. به این مساله حتی خود آقا بهمن هم به خوبی واقف بودند. اگر کسی آواز میخواند میگفتند «طرف تو شمال است»، چون معمولا در شمال (کلمهای که برای نوازندگان در ایل بختیاری استفاده میکنند) از خانوادههای پایین ایل بودند، به همین خاطر خوانندگی کسی از طوایف بالای ایل که به او در شمال لقب داده شود برای او و خانوادهاش سخت بود.
ولی من از زمانی که آقا بهمن استعداد خواندن را در من کشف کرد و تاکید کرد که این راه را ادامه بدهم به این سمت روی آوردم، با وجود مشکلات، مخالفت برادرانم که معتقد بودند نباید به خوانندگی روی بیاورم چون معتقد بودند که ما از طبقات بالای بختیاری هستیم. چون کسانی که در گذشته صدای خوبی برای خواندن داشتند اکثرا دانش موسیقی نداشتند و یا برای بزمهای عروسی و یا برای مراسم ترحیم میخوانند که از نظر اجتماعی وجهه بالایی نداشتند.
آقا بهمن حتی یک بار شخصا با برادرانم صحبت کرد و به آنها گفت که مرا در خواندن آزاد بگذرانند و تاکید کرد که این کار و نیروی من در این راه به هرز نخواهد رفت بلکه برای زنده نگه داشتن فرهنگ و موسیقی بختیاری خواهد بود.
خلاصه مشکلات خیلی زیادی در این راه داشتم، دوستان خیلی خوبی داشتم که در این راه کمکم کردند. یکی دیگر از آنها خدا رحمت کند یونس شیرانی بود. زمانی که من در اردوهای فوتبال در آن موقع شرکت داشتیم و آواز میخواندم و صدای مرا شنید خیلی مرا تشویق به خواندن میکرد و میگفت که حیف است که این صدا را استفاده نکنی.
همه و همه مرا در این راه تشویق کردند، ولی کسانی که مرا بیشتر از همه واقعا حمایت کردند یکی مادرم و زمانی که نوزده سال داشتم و ازدواج کردم همسرم کمک شایانی به من کرد. همسرم از زمان قبل از اتمام دانشگاهم حتی محرک بسیار قوی بود برای ادامه راه هنریام و برای همین همیشه دلگرم بودم به اجرای کارم.
بعد از اینکه دبیرستان را تمام کردم بیشتر فعالیتهای موسیقی را در خفا انجام میدادم. آقای کاظم اهلی ازبچههای شوشتر، نوازنده بسیار خوب نی از میراث فرهنگی یکی دیگر از مشوقین من بود. ولی خوب باید باز اعتراف کنم که همسر عزیزم بیش از هر کس دیگری در تمامی مشکلات این راه به خصوص مشکلات اقتصادی کار همراهم بود.
همانطور که میدانید معمولا دربختیاری کسی هنرمند را حمایت نمیکند. مرحوم آقا بهمن تا زمانیکه زنده بود کسی آنچنان یادی از او نمیکرد و وقتی فوت کرد، دوستداران زیادی پیدا کردند. در صورتیکه به نظر من هنرمند تا وقتی زنده است باید به او ارج گذاشته شود، که هم تفکر نو و بهتری در مورد کار موسیقیاش پیدا کند و هم از نظر روحی روانی آرامش داشته باشد یا حداقل این احساس را داشته باشد که قوم بختیاری حمایتش خواهد کرد.
کار ما در شرایط کنونی از نظر اقتصادی بسیار سخت است. مثلا من الان در حدود هیجده، نوزده میلیون از جیب خودم باید هزینه کنم و کاری را تولید میکنم که فقط به خاطر عشقی که به فرهنگ عشایری خودم دارم، بگویم که عشایر ما هنوز وجود دارند. ولی حتی همین کار ما که به شکل سی دی به بازار وارد میشود مردم متاسفانه اصل نوار یا سی دی را نمیخرند بلکه رایت شده آن را بدست میآورند. متاسفانه حتی این تعصب وجود ندارد که بگویند ما رایت شده نمیخواهیم و اصل و شناسنامه کار را میخواهیم که ما حمایت شویم.
ما سرمایه داران و پیمانکاران زیادی در ایل بختیاری داریم ولی متاسفانه اصلا در این راه سرمایه گذاری نمیکنند و اسپانسر نمیشوند.
ببینید من میتوانم بهترین کار و زندگی را برای خودم داشته باشم مدرک و سواد لازم را هم دارم و هیچ کاری هم به موسیقی بختیاری نداشته باشم ولی فقط به خاطر عشق و تعصبی که به فرهنگ بختیاری دارم البته بگویم که هیچ منتی هم به مردم بختیاری ندارم ولی خوب یک دست صدا ندارد باید برای تعالی فرهنگمان دست به دست هم بدهیم.
فقط نگوییم که بر فرض آقا بهمن علالدین، دیدار محمودی یا آقای اسدپور یا آقای تاجمیری... اینها مگر چند نفر هستند؟ مگر چقدر در توان دارند که سرمایه گذاری کنند؟
من از همینجا، تعصب و غیرت شما را آقای اسکندری، واقعا ارج میگذارم و افتخار میکنم که چنین برادری آنجا داریم که تعصب خاصی نسبت به این فرهنگ و موسیقی مقامی کشور دارد.
آقای محمودی، بسیار درست و قشنگ گفتید این فرهنگ مرده پرستی ملت ما را. متاسفانه همیشه وقتی کسی میمیرد قدرش را میدانیم. وقتی هنوز آن هنرمند زنده است به جای آنکه تشویقی، حمایتی بکنیم اصلا اهمیتی نمیدهیم. حالا امیدوارم این نسل جدید و جوان این مشکل را حل کند و زمانی که هنوز زنده هستند ارزش داشته باشند.
من یک مطلب دیگری که میخواستم به برادران بختیاری و دیگراقوام بگویم این است که برای هنرمند ارزش قائل بشوند. مثلا همین نوازندههای محلی بختیاری ما «توشمال»، متاسفانه اینها در حال از بین رفتن هستند. کسی نیست که از آنها حمایت کند یا کلاس برایشان بگذارد که این هنر تداوم پیدا کند.
اصلا موسیقی محلی را به همین ساز تو شمال میشناسند وقتی صدای ساز و کرنای تو شمال به صدا در میآید و مردم میشنوند میگویند آنجا حتما مراسم بختیاری است، یعنی این ساز تو شمال یک کارت شناسایی برای موسیقی بختیاری است ولی متاسفانه به خاطر حمایت نشدن از آن، از طریق فراموشی آن و ادغام در دیگر موسیقیهای پاپ امروزی ملودیهای اصلی و قدیمی به فراموشی سپرده میشوند و در نتیجه اصل آن از بین میرود.
این مساله متاسفانه یک معضل و ویروس بزرگی برای هنر موسیقی ما است و احتمالا برای موسیقی دیگر فرهنگها هم هست. من از خدا میخواهم که چنین چیزی به واقعیت نپیوندد و اشخاص با غیرتی پیدا شوند و از این موسیقی سنتی حمایت کنند. نوازنده را نباید خدای ناکرده به دیده پایین نگاه کرد.
شما وقتی میخواهید تاریخچه قومی را مطالعه کنید اول به سمت آثار فرهنگی، هنری آن قوم میروید و از طریق موسیقی آن قوم به تمامی موارد آن ملت: شادی، غم، عشق، کوچ، جنگ و دیگر مراسم آنها پی میبرید.
متاسفانه باید بگویم که در ایلام و کردستان هم به همین روال است و متاسفانه هنرمند و هنری در میان جامعه سنتی هنوز ارزش واقعی خودش را پیدا نکرده و آنچنان بهایی به ان نمیدهند. من واقعا امیدوارم که جوانان نسلمان نگذارند که این موسیقیهای سنتی به فراموشی سپرده شود به خصوص سازهای سنتی اقوام مختلفمان.
آقای محمودی، در رابطه با مسائل مختلف صحبت کردیم آیا درباره مادر چیزی در کار موسیقیتان دارید؟
بله، در رابطه با مادر هم یک سری کارها انجام دادهام که ما از انسان از زمان طفولیت شعر گفتهایم تا زمانیکه میتواند دیگر گلیم خود را از آب بیرون بکشد. کلیپهای جدیدی که ساختهام در رابطه با کوچ عشایر است از سوی خوزستان به چهار محال بختیاری و البته جذبههای این مسیر از ناحیه بازوفت، شیمبار به طرف رشته کوههای زردکوه، منطقه چندار و لالههای واژگون و چشمه دیمه و پیرغار و همه اینها را در این کلیپها به تصویر آوردهایم که به مردمان نشان دهیم که تفریح گاههای غنی و مناطق ناب و زیبایی در منطقه چهار محال بختیاری داریم.
کاری که در رابطه با مادر اجرا کردهاید را میتوانید چند بیت آن را برای شنوندگان بخوانید؟
الان شعرش دقیقا یادم نیست چون اینها کار جدید هستند که تازه در استودیو کار آن را تمام کردهایم، ولی در این رابطه است که: اونکه برام لالایی میخووند دام بی.... خوب کار خیلی قشنگی است. گفتم الان یادم نیست ولی آماده کردیم حالا ما با هم در ارتباط هستیم که حتما برایتان ارائه میدهیم.
ولی یک کاری درست کردیم به نام داینی داینی که این یکی را آمادگی دارم برایتان بخوانم.
آقای محمودی، موسیقی بختیاری در چه دستگاههایی بیشتر خوانده میشود؟ آیا به غیر از این نوع موسیقی که در ابتدا غمگین و بعد شاد است، آیا در بختیاری موسیقی شاد بزمی هم وجود دارد؟
درموسیقی بختیاری بیشتر شور دشتی است که در دستگاه شوشتری کاربرد دارد. البته در ماهور ما یک تصنیف هی گل داریم که در ماهور هم اجرا میشود. البته گریزهایی به دستگاههای دیگر هم داریم در آوازهای مقامیمان مثل گریز به دستگاه اصفهان. ولی بیشتردر دستگاه شوردشتی و شوشتری است.
مثلا شعری داریم به نام نامدارخون من الان قسمتهایی از آن را برایتان میخوانم ببینید از کدام دستگاه شروع و به کدام دستگاه ختم میشود.
یعنی اگر توجه کردید در این شعر مقام از دستگاه اصفهان به شورفرود میآید که این مختص موسیقی بختیاری است که راحت تغییر مقام میدهد.
شما فرمودید موسیقی شاد، بله ما موسیقیهای شاد بزمی هم داریم مثل: حنا حنا، هی گٌل، ولی در موسیقی بختیاری در عین حال که شاد است غم هم درون آن نهفته است. مثلا شادترین و هیجان ترین قطعه در موسیقی بختیاری چوب بازی است که مخصوص رقص دو نفره مردانه همراه با چوب است ولی زمانیکه مینوازد حتی آدم اشک در چشمانش میآید، که آن هم به خاطر بی آلایش و غنی بودن آن نوع موسیقی است.
من سالهای سال با آهنگهای گرم و زیبای مسعود بختیاری زندگی
کردهام؛ با آهنگ زیبای نامدارخان، روزهایی بود که من و همسرم این آواز را
چندین بار گوش میکردیم و با شنیدن آن گریه میکردیم. این شعر بسیار
زیباست و در اعماق وجود انسان نفوذ میکند.
همانطور که گفتید موسیقی بختیاری اگر شاد هم باشد ولی در همان موسیقی شادباز هم یک دلتنگی و غم احساس میشود، فکر میکنید علت این غم و این سوزی که در موسیقی بختیاری هست چیست؟ آیا این سوز و غم رابطه با کوچ نشینی دارد یا ربطی به سختی و مشکلات زندگیشان دارد؟
بختیاری با کوچ زنده است و در مسیر کوچ اتفاقات زیادی رخ میدهد. این مسیر جنگ دائمی انسان با طبیعت است و تمام اشعاری که دراین شعرها آورده میشود از طبیعت گرفته میشود. همانطور که در اشعار فارسی بلبل سمبل اشعار است دراشعار بختیاری «کوگ یا کبک» سمبل شعر است.
هی گل در عین حال که شاد است ولی غم درون آن است در فرهنگ بختیاری وقتی دختر به خانه بخت میرود، پدر ومادر و خانوادهاش پشت سر او گریه میکنند. یعنی آن احساس قوی عاطفی، احساسی که در خانواده وجود دارد با دانستن اینکه آن دختر به خانه بخت میرود، چون غم کندن از خانه خیلی قوی و غمگنانه است.
اشعار بختیاری همه از طبیعت پیرامونشان نشات میگیرد، مثلا وقتی برزگری که با وجود دوری از دلدارو خانوادهاش که در سردسیر بسر میبرند مشغول کار برزگری در گرمای طاقت فرسای گرمسیر با دستهای تاول زده در محیطی پر از خطر مار وعقرب باید کار کند با تاثیر گرفتن ازهمه این رنج و ناهمواریهای پیرامونش حس و فراقی سوزناک در شعرش نمایان میشود و این اندوه شنونده را سخت تحت تاثیرقرار میدهد.
بختیاریها هیچوقت تحت تاثیر هجوم اقوام بیگانه که به ایران تاختهاند نبودند، چون همیشه در کوهپایهها زندگی میکردند در نتیجه موسیقیشان هم کاملا به دور ازآن هیاهوی دیگر تمدنها بوده است و تحت تاثیر فرهنگهای دیگری نبوده است.
آقای محمودی در جشنهای عروسی و یا تولد ترانههای بخیتاری خوانده میشود؟
بله، ترانههای شاد هم داریم مثل: حنا حنا، هی گل، گلومی و اوهی گل. منتها در مراسم عروسی بختیاری این اشعار منحصرا برای همان عروس و داماد حاضر خوانده میشود. ولی ما به آن اشعار جنبه عمومی دادهایم. مثلا ما حنا حنا را طوری خواندهایم یا درست کردهایم که منحصر به هیچ خانواده یا عروس وداماد خاصی نیست و برای کل مراسم شادی میتواند خوانده شود.
میخواستم به عنوان یک هنرمندی که همچنین یکی از شاگردان استاد بزرگ موسیقی بختیاری، آقای مسعود بختیاری هم بودهاید مشکلات کار موسیقی و هنرمندان را در حال حاضر برای ما عنوان کنید.
بیشترین مشکل هنرمندان در حال حاضر بر میگردد به مسائل مالی که آنها با آن روبرو هستند. واقعیت این است که مردم قوم ما هنرمندان بخیتاری را اصلا حمایت نمیکنند. مرحوم مسعود بختیاری همیشه تنها بود، چرا؟ اصلا ارزش برای کار هنرمند قائل نیستند. فقط دوست دارند کاری تولید شود تا سی دی یا نوارش را گوش دهند و یک، به به و چه چهی بگویند که چقد رزیبا بود! ولی اصلا نمیخواهند بدانند که این صدا از کی است و چطور و با چه مشکلاتی این کار هنری تولید شده است.
این هنرمندان سرمایه یک ملت هستند که مشکلات و درد قوم و ایلشان را از طریق موسیقی به مردم انتقال میدهند. به هرحال مشکل اصلی همین نداشتن اسپانسر یا حامی فرهنگی در بین مردم است. یعنی مردم حتی اگر نوار یا سی دی اصل ما را بخرند و آن را بین خودشان تکثیر نکنند باز ما میتوانستیم بی نیاز از دیگران باشیم که متاسفانه در حال حاضر چنین نیست.
ما مثلا حدود ۱۸۰۰۰۰ سی دی تولید میکنیم، ولی میبینید در بازار حدود ۲۰۰۰۰۰ تا از کارمان رایت شده است! که واقعا باعث تاسف است.
پس با این شرایط هیچ شرکتی هم جرات نمیکند که روی کار ما سرمایه گذاری کند. چون احتمال ضررکردن او با این شرایط زیاد است.
من در همینجا از همه خواهران و برادران بختیاری در سراسر دنیا عاجزانه میخواهم که تعصب و غیرت بیشتری برای کار هنرمندان بختیاری از خود نشان دهند و آنها را حمایت کنند. ناگفته نماند که هر کسی هم هنرمند بختیاری محسوب نمیشود.
کسانی هستند که اشعار بختیاری را با ملودیهای فرهنگ و زبانهای دیگر ادغام میکنند و اصیل بودن موسیقی بختیاری را خدشه دار میکنند که واقعا باید به طور جدی جلوی چنین کارهایی گرفته شود.
البته ترانهای هست که تقریبا در خیلی از موسیقیهای فرهنگهای دیگر هم خوانده میشود و بختیاریها هم اغلب این ملودی را در سازهایشان دارند و در مراسمشان اجرا میکنند به نام: یارٌم یارٌم ، که تقریبا در همه موسیقیهای محلی ایرانی شنیده میشود. من منظورم این جور ملودیها یا کارها نیستند، چون اینها بیشتر یک نوع پلهای فرهنگی بین موسیقی فرهنگهای ایرانی است که مشکلی هم ایجاد نمیکند.
همه این مشکلاتی که ذکر شد، اگر هنرمند حمایت شود همهی مسائل و مشکلات به خوبی حل خواهد شد و هنرمند بختیاری با دلگرمی به کار خود میپردازد و کارش هم پیشرفت فوق العادهای خواهد کرد.
آقای محمودی بسیار تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید و در مورد مسائل و فراز و نشیبهای کار هنری و موسیقی بختیاری با ما صحبت کردید. آرزوی سلامتی و شادی برای خودتان و خانوادهتان و تمامی مردم بختیاری دارم. امیدوارم که مشکلات اقتصادی و دیگر مشکلات کار هنری، مانعی بر سر راهتان نباشد و ما شاهد کارهای بیشتری از شما باشیم. اگر پیامی دارید لطفا بفرمایید.
من عید نوروز (۸۸) را به همهی ایرانیهای غیور سراسر دنیا تبریک عرض میکنم. امیدوارم سال آینده سالی پر برکت و پربار از تولیدات هنری غنی باشد. همینطور از شما نهایت تشکر را دارم و دست امثال شما را میبوسم که چنین متعصب وغیرتمندانه دررابطه با فرهنگ قومیتها تلاش میکنید و به تمام برادران کرد و لر و ترک سلام عرض میکنم و همه را به یزدان پاک میسپارم.
منبع: رادیو زمانه
سالهاست که مردم بختیاری تلاش میکنند فرهنگ خود را زنده نگهدارند. آنان با برگزاری مراسم گوناگون، فزهنگ و زبان خود را پاس میدارند و به هویت خود رجوع میکنند.
در این باره با فرشید خدادادیان، استاد دانشگاه در رشته تاریخ و رئیس کمیسیون پژوهشهای تاریخی کانون آیندهنگری تهران گفت و گو کردهام.
آقای خدادادیان چندین سال است که مردم و فرهنگدوستان بختیاری برخلاف گذشته که وقتی کسی در شهرهای بزرگ میخواست با همشهری خود بختیاری حرف بزند دچار خود کمبینی میشد؛ حال نه نتها به لر بختیاری بودن خود افتخار میکنند بلکه در سراسر ایران در رابطه با رسیدن به هویت خویش تلاش میکنند. چه اتفاقی باعث این هویتطلبی مردم بختیاری شده است؟
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش. هویتخواهی و پیشینهانگاری البته برای بیشتر اقوام وجود دارد و مختص به این قوم و این زمانه خاص نیست. البته باید به این نکته ظریف توجه داشته باشیم که احساس ناخوشایند و به تعبیر شما خودکمبینی که برای برخی از بختیاریها در زمان استفاده از لهجه و گویش خود به وجود میآمده است مختص به تمامی آنها نبوده و بلکه آن دسته از ایشان که در مناطق قشلاقی و در شرکت شهرهای صنعتی مستقر بودهاند چنین احساسی میتوانستهاند داشته باشند.
اگر میبینیم که یک آذریزبان همواره به زبان آذری تکلم میکند یا یک بلوچ و هر فردی از هر قومیتهای دیگر ایرانی چنین خصوصیتی دارد و در هر کجا باشد بدان وفادار است؛ از این منظر هم قابل بررسی است که اصولاً چنین اقوامی شرایطی همچون بختیاریها آنهم در مناطق جنوب غرب ایران نداشتهاند.
گستره وسیع خدمات صنعتی و زندگی شبهه مدرنی که آنان در مناطق قشلاقی خود که تبدیل به مناطق نفتی ایران شده بودند و مبحث آموزش و زندگی شهرنشینی که به تدریج وارد زندگی آنان شد شرایطی را فراهم نمود که یک بختیاری ساکن مسجد سلیمان بدون اینکه بخواهد، با همتباران ساکن چهار محال بختیاری خود (مناطق ییلاقی اقوام بختیاری) متفاوت شده بود و طبیعی است که نسل بعد از آن به این تفاوت مفتخر بود و چیزهایی داشت که همنسلانش در دیگر مناطق بختیاری نداشتند!
شادی چنین بود که پرهیز از گویش بختیاری برای نشان دادن شهرنشین و مدرن بودن فرد نسبت به همتباران روستایی و عشایر منجر به چنین پدیدهای شد. کما اینکه همان فرد که در جمع از به کار بردن گویش خود پرهیز میکرد در خلوت خانه به راحتی بختیاری صحبت میکرد و موسیقی بختیاری گوش میداد و حتی لباس بختیاری میپوشد.

مراسم شاهنامهخوانی بختياری در روستای سیمیلی
اگر اینگونه است دلیل ترویج دوباره استفاده از گویش بختیاری در زمان حاضر چیست؟
باید از خود بپرسیم در چه شرایطی فرد به پیشینه خود باز میگردد؟! فکر میکنم دو دلیل اصلی میتواند داشته باشد. نخست اینکه احساس کند هویت و نژادش مورد ستم واقع شده و در چنین شرایطی با اصرار بر هویت خود به نوعی رفلکس اجتماعی به قضیه نشان میدهد.
دلیل دیگر میتواند احساس بیهویتی و غرق شدن در جامعه پیرامونش باشد که ناشی از گسترش ارتباطات است. امروزه وقتی من با دوستان بختیاریام که بر استفاده از گویش خود اصرار دارند صحبت میکنم؛ عموماً از این دو نکته رنج میبرند و تلاش میکنند با نوعی رنسانس و نوزایی فرهنگی خود به حقوقشان برسند.
البته باید بدانیم که تمامی این تلاشها در راستای منافع ملی است و هیچگونه منافاتی با حفظ استقلال کشور نیز ندارد. زیرا بختیاریها در کنار دیگر اقوام اصیل ایرانی خود را مالکان واقعی ایران میدانند و همواره در راه دفاع از آن تلاش نمودهاند.
در عین حال بختیاریها با زبان رسمی کشور نیز مشکلی ندارند و اتفاقاً از منحصر به فردترین اقوامی هستند که فارسی را به صورت کامل و بدون لهجه تکلم میکنند و اگر با آنان همکلام شوید امکان ندارد تا خودشان نگویند و تنها از روی لهجه به قومیتشان پی ببرید.
میتوانید به طور خلاصه در رابطه با مراسم مختلف جامعه بختیاری ایران در ایام پایانی سال ۱۳۸۷ و نوروز ۱۳۸۸ برایمان توضیح دهید که این مراسم در کجا و به چه مناسبتی بوده است؟
انجمنها؛ تشکلها و افراد مختلف هر کدام به نوعی مراسم و برنامههای خود را داشتهاند. از جمله شب شعر بختیاری که در اصفهان برگزار گردیده است. مراسم آخرین پنجشنبه سال و روز موسوم به «الفه» که در آرامگاه تکیه میر تخت فولاد اصفهان و بر آرامگاه رجال بختیاری مشروطه همچون سردار اسعد به انجام رسید.
مراسم سنتی شاهنامهخوانی در روستای سیمیلی در حومه مسجد سلیمان در نخستین روزهای بهار سال جاری و همچنین همایش نخبگان مسجد سلیمان که در این شهر برگزار گردید برخی از این اتفاقات فرهنگی هستند.

شب شعر بختیاری
گردانندگان این حرکتهای فرهنگی چه کسانی هستند و مردم بختیاری با این مراسم چگونه برخورد میکنند؟
شب شعر بختیاری توسط انجمن شعر داراب افسر بختیاری متشکل از شاعران سرشناس این قوم و به میزبانی شاعر معاصر بختیاری قهرمان محمدی برگزار شده بود. حضور شاعر ملی ایران استاد ادیب برومند در این مراسم از نکات برجسته آن بود که آقای محمدی در وبلاگ خود گزارش کامل این جلسه را منتشر کردهاند.
مراسم تکیه میر به صورت خودجوش برگزار گردید و یک انجمن متشکل از دوستان بختیاری به نام «آسماری» ملبس به لباس بختیاری و به همراه نوای حزنانگیز ساز محلی بختیاری که مخصوص سوگ نواخته میشود در آرامگاه سران بختیاری در تکیه میر تخت فولاد اصفهان حاضر شده و در این مراسم چند تن از فرهیختگان بختیاری نیز به ایراد سخنرانی پرداختند.
مراسم شاهنامنهخوانی مدتهاست که در روستای سیمیلی در حدفاصل شهرهای مسجد سلیمان و هفتکل برگزار میشود و رسمی محلی است که در بین بختیاریها رواج داشته اما در این روستا کماکان برجای مانده است و همه ساله در نخستین روزهای بهار و با حضور گسترده مردم از مناطق مختلف برگزار میشود.
در کنار این برنامههای فرهنگی خودجوش و مردمی اداره ارشاد اسلامی شهرستان مسجد سلیمان نیز در نخستین روزهای سال جاری همایش نخبگان این شهر را برگزار نمود و مسئولان شهر را به پای صحبتهای این نخبگان نشاند. برنامههای فرهنگی دیگری نیز البته در مناطق مختلف بختیارینشین برگزار شدهاند که اشاره به تمامی آنها در این وقت محدود امکانپذیر نمیباشد.
شاهنامهخوانی چه نقشی در فرهنگ بختیاری داشته است؟
شاهنامه و اسطورهسرایی در جان و روح بختیاریها عجین است و آنان در سیاه چادرهای خود در کنار قرآن همواره شاهنامه را نیز به همراه دارند. ساختار زندگی عشایری به گونهای است که اوقات فراغت و استراحت و محفلها نیاز به خواندن شاهنامه و گوش سپردن بدان را برای بختیاریها مرسوم نموده است.
ضمن اینکه آنان در شاهنامه پیشینه دلباوری و شجاعت و جنگاوری و در عین حال صداقت و راستکرداری خود را میجویند. استفاده از نامها و اسامی شاهنامهای بسیار در بین ایشان مرسوم است و رسم شاهنامهخوانی در سوم نوروز نیز ریشه در همین اعتقاد و توجه دارد. رسمی که تصور میکنم پتانسیل ثبت در میراث ملی ایران و در نگاه کلانتر در سطح جهان را دارا میباشد.
در صد سال اخیر در تمام عرصهها، جامعه بختیاری چه نخبگانی را داشته که در خدمت تحولات اجتماعی، سیاسی و علمی بودهاند؟
در عرصه سیاسی مشخصاً میتوان به حضور بختیاریها در جریان فتح تهران در انقلاب مشروطه اشاره نمود که بختیاریها به فرماندهی سران خود توانستند در فتح تهران و تثبیت نظام مشروطه موثر باشند.
در سطح اقتصادی، علمی، اجتماعی و ورزشی نیز بختیاریها در کنار سایر ایرانیان دارای افراد نخبه و تأثیرگذاری در زمینههای مختلف بودهاند و جمعیت دانشگاهی فعلی جامعه بختیاری نیز بیانگر تداوم نخبهپروری در این قوم میباشد.

مراسم شاهنامهخوانی بختياری در روستای سیمیلی
نقش مردم بختیاری در قدرت سیاسی در حال حاضر کمرنگترین نقش است، آینده مردم بختیاری و نجبگان را در آینده چگونه ارزیابی میکنید؟
باید منظورمان را از قدرت سیاسی و کمرنگ بودن یا پر رنگ بودن آن مشخص نماییم! اگر به جامعه مدنی و جمهوریت معتقد باشیم مطمئناً به تفاوتهای آن با یک نظام ملوک الطوایفی و تیولداری آگاهی کامل خواهیم داشت.
باید توجه داشته باشیم که قدرت سیاسی در نظامهای گوناگون دارای تعاریف گوناگون است، اگر منظور از قدرت سیاسی وجود افرادی از جامعه بختیاری در ارکان قدرت است آنگاه این دغدغه پیش میآید که یک فرد بختیاری چقدر به آرمانهای فرهنگی و پیشینه خود وفادار است؟ و اصولاً چقدر خود را متعهد به قوم خود میداند؟!
بدیهی است بسته به نظر شخصی آن فرد ـ فارغ از درست یا غلط بودن چنین نظری ـ قدرت سیاسی را که اینگونه تعریف کردهایم دستخوش نوسان خواهد بود. اما من اعتقاد دارم برای داشتن قدرت مدنی در مجموع که قدرت سیاسی نیز بخشی از آن است؛ مبارزه با جهل و گسترش آگاهی بزرگترین عامل تأثیرگذار است.
ایجاد روحیه پرسشگری و ایجاد آگاهی از حقوق مدنی برای افراد مختلف در هر قوم و دسته و کشوری باعث میشود آن افراد حقوق خود را بشناسند و برای رسیدن به این حقوق البته به وظایف خود نیز متعهد باشند.
نخبگان و فعالان فرهنگی و دانشگاهی بختیاری اگر بتوانند این روحیه را در مجموعه خود ارتقاء ببخشند فردای روشن قوم خود را ساختهاند. باید آموزش گرفت و آموزش داد و افراد جامعه را به حقوق و وظایف خود آگاه نمود و نتیجه آگاهی رفاه؛ آسایش و افزایش قدرت فرد در تمامی زمینههای زندگی مدنی است.
منبع: http://www.zamaaneh.com
منبع:رادیو زمانه / مینو صابری
قرار بود روز شنبهی گذشته با برگزاری جلسهای در دانشگاه صنعتی اصفهان دکتر محمدعلی دادخواه، فعال فرهنگی و وکیل پرونده متروی اصفهان با دکتر سقائیاننژاد، شهردار اصفهان در یک مناظره رو در رو پیرامون بررسی مدیریت شهری اصفهان و مسأله عبور غیرقانونی قطار شهری از چهارباغ عباسی بپردازند.
اما علیرغم حضور دکتر دادخواه در این جلسه، دکتر سقائیان، شهردار اصفهان از حضور در این نشست خودداری کرد و موجب برهم زدن جلسه شد.
در این باره با دکتر محمدعلی دادخواه گفت و گو کردهام.
از شما درخواست میکنم پیرامون جلسهای که قرار بود با شهردار اصفهان داشته باشید و چگونگی بر هم زدن این جلسه توضیحاتی بفرمایید.
با عنایت به دعوتی که انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی از من کرده بود و شهردار اصفهان نیز پذیرفته بود، قرار بود طی جلسهای، بایدها و نبایدهای یک پروژهی ملی و طرحی که هدف آن تأمین منافع شهروندان است و باید در آن رعایت موازین و اصول حفظ میراث فرهنگی در یک شهر تاریخی بشود، برگزار شود.

دکتر محمدعلی دادخواه، وکیل پروژه مترو اصفهان
بر این مبادی هم آقای شهردار پذیرفته بودند و هم من قبول کرده بودم که در یک مناظرهی رو در رو، با عنایت به اینکه قبلاً دادگستری اصفهان در این زمینه اتخاذ کرده بود که مترو از مسیر چهارباغ نباید عبور کند به گفت و گو بنشینیم.
متأسفانه دستاندرکاران مترو و مدیریت شهری، علیرغم این دستور صریح دادگستری، مبادرت به ادامهی راه کردند و مسیری را که از نظر قضایی نباید عبور کنند، عبور کردند.
بحث ما این بود که تکلیف دادستان اصفهان است که متخلفین را تعقیب کند و آنها را در یک دادگاه علنی محاکمه کند، اما هیچکدام از اینها انجام نشد.
فکر میکردیم در یک نشست منطقی که قاعدتاً باید در محیط دانشگاهی به آن دل ببندیم، این مسایل مورد بحث و بررسی و تجزیه و تحلیل علمی قرار خواهد گرفت.

دکتر سقائیان، شهردار اصفهان
بر این مبادی ما به اصفهان رفتیم و در دانشگاه صنعتی حاضر شدم، اما متأسفانه آقای شهردار از حضور در جلسه امتناع کردند، گویا تحمل گفت و گو با من را نداشتند. بعداً هم از ناحیهی مدیریت دانشگاه اعلام شد اصولاً این جلسه لغو است و تعبیر و تائیدی در برگزاری آن ندادند.
قاعدتاً نباید در یک محیط علمی از گفت و گو اهتراز کنند چون مبادی پیشرفت، توسعه و بینایی دانشجو، همین جلسات بحث و بررسی و نقد علمی است. امیدوارم این جلسه مجدداً تکرار شود و از تکرار این نحو جلوگیریها خودداری شود.

پروژه مترو اصفهان
پروژه مترو تا چه مرحلهای پیش رفته است؟
متأسفانه تا آنجا که ما اطلاع داریم به نزدیکی سی و سه پل رسیدهاند، یعنی یک فاجعه در حال تکوین و انفجار است.
امیدواریم این راه مسدود شود و از راهی که قبلاً تعیین شده بود یعنی خیابان شمسآبادی عبور کند تا اولاً میراث فرهنگی که برتر از مترو است و افتخار میراث بشریت است حفظ شود و ثانیاً قانونگریزان و منطقستیزان فکر نکنند میتوانند علیرغم منافع ملی، به اهداف خودشان جامهی عمل بپوشانند.
باید به این نکته توجه کرد که ایران یک سرزمین تاریخی است. اگر کسانی که مدیریت شهری را بر عهده دارند، به این موارد توجه نکنند، پاسداری کدام فرهنگ، کدام معنویت، کدام مدنیت را بر عهده دارند؟
مثلاینکه اینها حتی به سرزمین خودشان آشنایی ندارند و کسی که کاری را که آشنایی به آن ندارد انجام دهد باید از آن کار کنار برود.
بر اساس اطلاع شوراي عالي ترافيک در سال 1381 و 1385 متعاقب کار کارشناسي، حکم به عدم عبور مترو از خيابان چهار باغ عباسي داده و در يک مورد نيز شعبه پنج دادگستري اصفهان دستور توقيف عبور مترو را در پي اعتراض مردم صادر کرده است
با وجود اعتراضهاي پيدرپي مقامات يونسکو و صدور دستورتعطيل و توقف عمليات ساخت مترو درچهار باغ اصفهان از طرف قوه قضائيه، اما در عين حال تاکنون شهرداري و شرکت قطار شهري به اين دستور توجه نکردهاند و کار غيرقانوني خود را ادامه ميدهند تا آنجاکه سازمان تربيتي،علمي و فرهنگي سازمان ملل متحد ( يونسکو) درهشداري مجدد، با جديت خواستار توقف پروژه عبور مترو از محوطه چهارباغ اصفهان شد. به گزارش "ايلنا" به تازگي مقامات يونسکو براي چندمين بار خواستارتوقف عبور مترو از چهار باغ اصفهان شدهاند.
فعالان سازمان تربيتي،علمي و فرهنگي سازمان ملل متحد اگر چه معتقدند که نميتوان با الزامات توسعه شهري و طرحها و برنامههاي توسعه مخالف بود، در عين حال با اجراي اين پروژه به شدت مخالف اند "نبايد اين طرح ها و برنامه ها مصاديق بارز هويت فرهنگي از جمله ميراث فرهنگي را به مخاطره بياندازد. زيرا سازگاري و انطباق برنامههاي توسعه با حفاظت پايدار ميراث فرهنگي ضروري است".اما براساس آخرين اخباري که وکيل شکايت پرونده "عبور مترو اصفهان از چهار باغ عباسي" دراختيار خبرنگار"ايلنا" قرارداده است با وجود اين که دستور تعطيل و توقف عمليات ساخت مترو از طرف قوه قضائيه صادر شده است اما شهرداري و شرکت قطار شهري به اين دستور تاکنون توجه نکردهاند و کار غيرقانوني خود را ادامه ميدهند.
محمدعلي دادخواه، وکيل شکايت اين پرونده درپانزده ديماه گفت: به استناد ماده 42 قانون آيين دادرسي کيفري کساني که دستور قضايي را ناديده بگيرند، بايد از پست خود منفصل شوند و ما تقاضاي تعقيب متخلفان را از مرجع قضايي درخواست کردهايم.وي با بيان اينکه متاسفانه تاکنون اقدام موثري در جهت تعقيب قانون گريزان به عمل نيامده است،اظهاراميدواري کرد که پرونده با رعايت قانون و تعقيب متخلفان در مراجع داخلي به نحو شايسته با عدم عبور مترو از چهار باغ عباسي خاتمه يابد تا همانند برج جهاننما مساله در سازمانهاي بينالمللي حافظ ميراث فرهنگي مطرح شود.
اما با اين حال به نظر ميرسد مسوولان سازمان ميراث فرهنگي اصفهان تلاش کافي براي رسيدگي به اين موضوع را نميکنند چراکه معاون ميراث فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي اصفهان تنها به بيان اين مطلب اکتفا ميکند که مقامات رده بالاي سازمان در حال بررسي موضوع هستند "مساله چهار باغ اصفهان از تصميمگيري استاني خارج شده و در حال حاضر مذاکراتي بين مديران ارشد استان، استاندار و سازمان ميراث فرهنگي براي تصميم گيري نهايي در حال انجام است".
مهرداد کيهانفر معاون سازمان ميراثي فرهنگي اصفهان پس ازاين اظهارات در پاسخ به اين سوال که آيا در حال حاضرعمليات ساخت مترو متوقف شده يا خير،ميگويد: سازمان درخواست کرده بود که متوقف شود اما در حال حاضر اطلاع درستي از اين موضوع نداريم ودر پيگيريهاي صورت گرفته ، مسوولان مترو به ما گفتهاند کار را متوقف کردهايم.با وجودي که در چند سال اخير موضوع عبورمترو ازچهار باغ عباسي اصفهان يکي از جنجال برانگيزترين مسايل ميراث فرهنگي بوده است، اما به نظر ميرسد مسوولان مترو اصفهان بدون توجه به اين موضوع پروژه خود را ادامه ميدهند و حتي حاضر نشدهاند توضيحاتي را در اين مورد در اختيار خبرنگار "ايلنا" قرار دهند.
با تمام اين اوصاف و درحالي که تاکنون به اندازه کافي کارشناسان در مورد تبعات عبور مترو از چهار باغ عباسي اصفهان هشداردادند بار ديگر سازمان يونسکو تاکيد ميکند: از آن جا که چهار باغ عباسي از زيباترين و قديميترين محورهاي تاريخي ايران و از جاذبههاي اصلي گردشگري اصفهان است، بنابراين ايجاد مترو چه درکوتاه مدت و يا بلند مدت ميتواند آسيبهاي جدي به محوطههاي تاريخي اطراف آن وارد سازد، پس عبور آن را بايد مانع شد.
به اعتقاد کارشناسان يونسکو مسيرهاي بهتري از سوي کارشناسان پيشنهاد شده است که ميتواند مشکل ترافيک اصفهان را حل کند.يونسکو همچنين تسريع در ثبت محور تاريخي-فرهنگي اصفهان در فهرست ميراث جهاني يونسکو را تضميني براي حفظ کليت اين شهر تاريخي ميداند. ميدان نقش جهان اصفهان تنها محوطهي تاريخي ثبت شده اين شهر درفهرست ميراث جهاني يونسکو است و کارشناسان مرکز ميراث فرهنگي يونسکو از مدت ها پيش توصيه کردهاند که محور تاريخي- فرهنگي اصفهان که حدود 120 محوطه تاريخي از جمله چهار باغ عباسي- مدرسه علميه چهار باغ- سي و سه پل را شامل ميشود، در فهرست اين مرکز ثبت شود.
بر اساس اطلاع شوراي عالي ترافيک در سال 1381 و 1385 متعاقب کار کارشناسي، حکم به عدم عبور مترو از خيابان چهار باغ عباسي داده و در يک مورد نيز شعبه پنج دادگستري اصفهان دستور توقيف عبور مترو را در پي اعتراض مردم صادر کرده است. کارشناسان ميراث فرهنگي معتقدند اگر چه وجود مترو در اصفهان به حمل و نقل عمومي کمک ميکند و با خود اعتبار به همراه ميآورد ، اما اين سوال باقي است که آيا عبور مترو از زير چهار باغ عباسي آنقدر ضروري است که با اين عمل صدمات جبران ناپذيري به يکي از با ارزشترين ميراث فرهنگي کشور وارد شود؟
به تشویق و حمایت او کتابهای زیادی هم چون سفرنامه های برادران شرلی ، تاورنیه و کتابهای آبی انگلیس درباره ی ایران به فارس ترجمه شد .
با حمایت و پشتیبانی او گروهی از جوانان بختیاری برای تحصیل به کشورهای اروپایی روانه شدند(که تاثیرش به وضوح در سالهای بعد از آن در میان فرهیختان کشور مشاهده می شود) .
از طرفی سردار اسعد به زبان فرانسه مسلط بود و خودش هم دستی بر ترجمه داشت ، از جمله کتابهایی که شاید برای علاقه مندان به حوزه ادبیات جالب باشد رمان هایی است از الکساندر دوما که به دست سردار اسعد به فارسی ترجمه شد .
از کتابهایی که از این مرد بزرگ به یادگار مانده می شود چندتایی را نام برد:
۱-تاریخ حمیدی(داستان تاریخی درباره سلطان عبدالحمید) اثر پیرکیارد ۱۳۲۷ق .
۲- خلاصه الاصار فی التاریخ البختیار (شرحی بر تاریخ بختیاری که که ملک الموریخ نیز در تنظیم آن سهیم بوده است).
۳- دختر فرعون اثر الکساندر دوما ۱۳۲۴ ق.
۴- عشق پاریس اثر الکساندر دوما ۱۳۲۲ ق.
۵- غاده الانگلیس(بولینا) اثر جرجی زیدان ۱۳۲۱ ق.
۶- هانری سوم ۱۳۲۳ ق .
۷- هرمس مصری ۱۳۲۲ق.

البته سردار اسعد همانطور که گفته شد مشوق و حامی ترجمه بسیاری از کتاب ها نیز بوده است که به اختصار در اینجا از چندتایی از آنها نام می برم:
پل و ورژنی اثر دوسن پیر ،ترجمه ابراهیم نشاط . تاجگذاری شاه سلیمان صفوی اثر شاردن ، ترجمه مترجم السلطنه . سرگذشت کوروش کبیر اثر گزنفون، ترجمه ضیاءالدین منشی .دیل گابریل اثر اگوست ماک . روکامبول اثر بونسون دوترای ، ترجمه عین الملک . عشق بازی ناپسری کلنل فرامبر اثر پل دوکک . شوالیه دارمانتال اثر الکساندر دوما ، ترجمه محمد طاهر میرزا . مارگریت اثر الکساندر دوما ، ترجمه عبدالحسین میرزا . و .... .
برای اطلاعات بیشتر می توانید به کتاب تاریخ بختیاری که به اهتمام اقای جمشید کیان فر جمع آوری شده مراجعه کنید .
دلِ ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشکِ سیاهِ شور
گنجشک ها را
از دور و برِ شلتوک ها کیش کن ،
که قندِ شهر
دروغی بیش نبوده است! ------ حسین پناهی
نام سعادت آباد را می شنوم ، فکر می کنم . باز هم فکر می کنم . چمدانم را بر می دارم و به مادر می گویم سعادت آباد یعنی این که آباد کردن یک ساختمان باعث سعادت ما می شود .
سالهاست که نه جایی آباد می شود نه کسی به سعادت می رسد . این را مادر خوب می فهمد .مادر باز هم خوب می فهمد مرگ یعنی چه .



باید چندین خانواده سیاه پوش شوند تا دل منقدان شهردار قبلی یا فعلی (چه فرقی می کند) شاد شود . و یک نفر نمی فهمد که مرگ یعنی چه ؟ چرا ؟ جز مادر .
چند مدتی است که موج بزرگ و خوبی از وبلاگ نویسان لر و بختیاری به راه افتاده که پیرامون مسائل مشترک می نویسند ، خوبی این کار اتحاد است ، اتحادی که باعث شده همه در مورد استان خود بنویسند نه روستا یا قبیله شان ، همه در مورد ایران می نویسند و لر های ایران .
فکر کنم این جریان آنقدر بزرگ شده که دست اندرکاران آن به بحث در مورد آینده و اهداف پیشرو بنشینند و کار را هدف مندتر کنند .
رادیو زمانه ، که واقعا یکی از معتبر ترین رسانه های فارسی و یک رادیوی وبلاگی بزرگ است بالاخره صدای لر بلاگ ها را شنید ، البته رادیو زمانه نشان داده که به موضوعات این چنینی (حالا ما فقط این بخش لری اش را می بینیم) دارد ، تصاویر و تحلیل هایی پیرامون شاهنامه خوانی در بختیاری ، مصاحبه و ساخت برنامه در مورد موسیقی لری ، حمایت از سالگرذ نفت در مسجد سلیمان و غیره از این نمونه ها هستند .
رادیو زمانه رسانه ایست که حقیقتا تاثیرش را بر روی تمامی وبلاگ نویسان می شود مشاهده کرد ، با جرات می شود گفت که از روز تولد رادیو زمانه ، وبلاگ نویسی در ایران تحت تاثیرش قرار گرفته و به سرعت رشد کرده . امیدوارم همانطور که زمانه صدای لر بلاگ ها را شنید ، لر بلاگ ها هم صدای زمانه را بشنود و به جای بحث بر سر مسائل حاشیه ای ، رویکرد چالشی به مسائل داشته باشند . رادیو زمانه کلاس خوبی است برای یاد گرفتن وبلاگ نویسی .
مطلب لیدا حسینی در بخش وبلاگ های ایرانی رادیو زمانه
وبلاگهای شهر فلکالافلاک
لیدا حسینینژاد
شهر خرمآباد مرکز شهرستان خرمآباد و نیز مرکز لرستان باستانی در میان درههای زاگرس و بر ساحل رودخانه خرمآباد قرار دارد.
نام این شهر از قرن ششم به بعد در کتابها آمده است؛ اما خرمآباد کنونی محل شهرهای باستانی دیگری بوده است. غارهای خرمآباد یکی از نخستین سکونتگاههای انسان محسوب میشود که دست کم از ۴۰ هزار سال پیش مردمانی در آن زندگی میکردهاند.
خرمآباد به زعم بسياری از محققان زمانی شهر مهم ايلامی خايدالو (هيدالو) برجای آن قرار داشته است. ظاهراً شهر قديمی شاپورخواست (سابرخواست) در دوره ساسانی و قرون نخستين هجری دارای مسجد جامع و بازارها و ساختمانهای بسياری بوده و با فاصله کمی در ساحل چپ رودخانه جای داده شده بوده است.

قلعهی فلکالافلاک سمبل شهر خرمآباد
هنوز بقايايی از ديوارهای بزرگ و پهن که از سنگ و ملاط به سبک دوره ساسانی است از محاذی شهر کنونی تا روستای تير بازار ديده ميشود. قلعه فلکالافلاک معروفترین اثر تاریخی موجود در این شهر است که به «دوازده برجی» شهرت دارد. این قلعه در سده هفتم هجری در دوره اتابکان لر بر خرابه های دژی ساخته شده، که برخی آن را از آثار دوره ساسانی میدانند.
این بنا در عهد فتحعلیشاه قاجار مرمت گردیده و برج مرتفعی بدان افزوده شده و از آن پس فلکالافلاک خوانده شده است. کتیبه ای به نام سنگنبشته، گرداب سنگی و منار، دیگر آثار تاریخی موجود در شهر خرمآباد است.
اما شهر خرمآباد غیر از این همه بناهای با شکوه تاریخی وبلاگنویسان بسیاری هم دارد که البته باید بگویم که آنچه که توجه من را در جستجوهایم برای پیدا کردن آنها جلب کرد تعداد زیاد وبلاگهای ادبی و داستاننویسی این شهر بود.
وبلاگ عبید شاکی یکی از این نمونههاست. رضا ساکی در داستان نیمه شرافتمندانه زندگی در وبلاگش از ویلان میگوید:
«هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم به یاد ویلان میافتم. ویلان پتیاف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت.
ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمیکرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر میکردند او دیوانه است! از همانهایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندیشان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمیکرد و دچار هیچ تحولی نمیشد.
ویلان اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام ...
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولاش ته میکشید آدمی بود شاد و سر زنده که در مدت پانزده روز دستکم ده بار به خواستگاری میرفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظهکاری که لحظهای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمیشد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب میکردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی!»

از آثار باستانی موجود در لرستان
آیت دولتشاه هم وبلاگنویس و داستاننویس دیگری از این شهر است که در وبلاگش نیمهسوخته پیشنهاد یک داستان اشتراکی را با مخاطبانش میدهد به این صورت که او یک خط از داستان را میگوید و خواننده های وبلاگش هر بار یک خط و یک پاراگراف به آن اضافه کنند که در نهایت به يک داستان کارگاهي و البته اشتراکي ميرسيم که اسم همه به عنوان نويسنده ذکر میشود.
که تجربه خوبی میتواند باشد و کار جالبیست. جمله پیشنهادی آیت دولتشاه این است:br>«عمو توی جنگ خیلی زجر کشيده بود، شیمیایی شده بود و تا ...»
که اگر به این کار اشتراکی علاقه داشتید حتما به این وبلاگ سری بزنید.
کارگاه داستان کانون نويسندگان لرستان و داستانهای زاگرسنشینان کانونهایی هستند که در آنها میتوانید با آثار داستاننويسان استانهاي زاگرسنشين ايران و بلاگنویسان داستاننویس آشنا شوید. وبلاگ نیو کمپ و سایههای مفرغی از جمله وبلاگهای ادبی خرمآبادی هستند .
علیرضا آستانه نویسنده و روزنامهنگار هم نمونه دیگری از این دست وبلاگنویسان است . در یکی از پستهای یادداشتهای حزب تک نفره من میخوانیم:
«به گونهاي ديگر انسان باش. نه اينهمه خوب و دست نيافتني. نه به شکل يک شاعر افسار پاره کرده زنجيري. نه به شکل مترجمان خوابه اي هزار و يک شب بغداد به زبان آلماني. نه به خلق دهاتيهاي کوپن فروش که آبروي عشيره را بردهاند. نه به شکل رييس و مدير. اصلا شکلت مهم نيست.
من ميخواهم مطمئن شوم که با تو ميشود ساعتي خوش بود. لحظاتي تا آستانه گريه رفت. روي چمنهاي پارک از خنده غش کرد. تخمه شکست. در وسط نماز خنديد. جلوي دانشگاه تهران شعار داد.
به فقراي فلکالدين سرکشي کرد. غروب ها در تنگ شبيخون به آب نگاه کرد . پنج شنبه ها به ديدار اهل قبور خضر رفت ... من مطمئن نيستم.
صبح يک نفر کفشهايم را برده بود. نميتوانستم با دمپايي بزنم بيرون. دير رسيدم به کارم. کفشهاي دو سال پيش را پوشيدم. چقدر سبکاند.
چرا فکر ميکنم که اين کفشها مرا دو سال به گذشته ميبرند؟ آيا گذشته به تو نزديکتر است؟ تو ساخته مني. هنوز نيمهکارهاي. هنوز در مورد شکلت تصميمي نگرفتهام. نميدانم زن باشي خوب است يا مرد.
نميدانم که در چه سني بايد با تو مواجه بشم. پس چرا دلم برايت تنگ است؟ پس چرا دلم برايت تنگ است؟»
آن چه که در وبلاگهای خرمآبادیها به چشم میخورد و جالب است، این است که بیشتر به معرفی استان خود لرستان میپردازند تا شهرشان مثل وبلاگ رضا جایدری، لرستان: سرزمین گنجهاي نهان که از انجمنهای لرستانیها در آمریکا و مفرغهای لرستان در پاریس میگوید و یا وبلاگ کلاکت که وبلاگی است در خصوص فیلمهای تولید شده در استان لرستان و معرفی فیلمسازان آن و نقد آثار تولید شده و هر آنچه به هنر فیلمسازی لرستان و مطالب ارزشمند سینمایی مربوط باشد.
البته از وبلاگ بچه هاى خرمآباد نباید غافل شد که مطالبشان فقط راجع به خرمآباد است. آنها از معرفی این شهر میگویند تا معرفی شخصیتهای این شهر مثل نصرالله کسراییان، عکاس تا وقایع این شهر مثل فرو ریختن پل ساسانیان. شعری از این وبلاگ با نام تمدن و تحجر برایتان انتخاب کردم که میخوانید:
«بينديشيد،
به افکارتان، به اعمالتان، به شهرتان، به تاريختان.
بينديشيد،
به چيزهايى که گذشتگان براى شما به ميراث گذاشتهاند.
اگر از نسل آنهاييد.
بينديشيد،
به يادگارهايى که به آيندگان خواهيد بخشيد.
اگر به فکر آنهاييد.
بينديشيد،
تا تاريخ خود را فراموش نکنيد.
بينديشيد،
تا آيندگان شما را فراموش نکنند.
بينديشيد،
به فرهنگى که نياکانتان به شما هديه دادند.
بينديشيد،
به فرهنگى که به نوادگانتان خواهد رسيد.
بينديشيد،
به آسياب سنگى، به سنگ نوشته، به پل شاپورى
که نشانه ى تمدن شما بود.
بينديشيد،
به يادگارى هاى سياه بر تنشان، به مشت خاک باقى ماده از تنشان
که نشانه ى تحجر شماست.»
رادیو زمانه
حتی اگر بخواهیم از زیر بار این گناه فرار کنیم ، باز عاقبتش گریبان گیر ماست .
تصاویر خبرگزاری فارس از کاهش شدید آب زاینده رود



بیژن روحانی در رادیو زمانه مطلب زیبایی نوشته تحت عنوان آبشار های شوشتر و فاضلاب شهری .
به خاطر دسترسی مشکل به رادیو زمانه به علت فیلترینگ این مطلب را اینجا کپی میکنم .
روحانیrohani@radiozamaneh.com
آبشارهای تاریخی شوشتر در خوزستان مجددا مورد توجه «کمیته میراث جهانی» یونسکو قرار گرفته و به زودی گروهی از این سازمان جهانی برای بازدید از آنها راهی شوشتر خواهند شد.
به گزارش خبرگزاری مهر، حسینعلی وكیل مدیر كل دفتر ثبت آثار تاریخی سازمان میراث فرهنگی اعلام کرد تا پیش از سفر نماینده «کمیته میراث جهانی» قرار شد تا شبکهها و کابلهای برق و همچنین لولههای فاضلاب از مجموعه جمعآوری گردد.
این اقدامات و همچنین سفر هیأتی از یونسکو به منظور بررسی امکان ثبت مجموعه سازههای آبی شوشتر در فهرست جهانی یونسکو در سال ۲۰۰۹ صورت میگیرد. در صورتی که مسئولان شهر شوشتر نتوانند طرح جامعی برای جمع آوری فاضلاب تهیه و آن را اجرا کنند، امیدی به پذیرفته شدن این مجموعه تاریخی از سوی یونسکو نخواهد بود. به جز فاضلاب شهری شوشتر که در حال حاضر به رودخانه وارد میشود، دفع زباله ناقص نیز در برخی قسمتها باعث آلودگیهای محیطی شده است.

آبشارهای شوشتر، منبع
سازههای آبی شوشتر، مجموعهای است شامل بندها، پلها، آبشارها و آسیابهایی که همگی با هم یک ساختار بزرگ کنترل و توزیع آب را در خوزستان ایران تشکیل میدادهاند. این سازههای عظیم آبی توانسته بودند امکان به وجود آمدن یک قطب یا مرکز صنعتی و کشاورزی را در دوره ساسانی و در دشتهای خوزستان فراهم کنند.
شوشتر در جنوب غربی ایران و بر سر راه شاهی میان شوش و پارسه و برکنار رودخانه کارون قرار دارد. مهار رودخانه کارون و امکان استفاده از آن در دورههای مختلف تاریخی مورد توجه ایرانیان بوده است.
یکی از اجزای مجموعه سازههای آبی شوشتر، نهر یا رود داریون است. احداث این نهر مصنوعی را به دوران هخامنشی و داریوش اول نسبت دادهاند. این نهر مصنوعی، کانالها، دریچههای پخش و کنترل آب و پلهای متعددی داشته است.

بند شادروان، منبع
اما بخش عمدهای از سازههای آبی شوشتر در زمان ساسانیان احداث شد. بند میزان یا بند قیصر یکی از این تاسیسات آبی است که آن را به شاپور اول نسبت میدهند. بند کار تقسیم آب را بر عهده داشته بهطوری که آب رودخانه را به نسبتهای متفاوت تقسیم میکرده است و چهار دانگ از حجم آب را به یک سمت و دو دانگ باقی مانده را به سمتی دیگر هدایت میکرده است.
شاپور پادشاه ساسانی در نبرد با والرین امپراتور رم بر او پیروز شد و تعداد زیادی از سربازان رمی را اسیر کرد و آنها را به کار احداث بندها و سدهای شوشتر واداشت. از این رو بسیاری نام این بند را «قیصر» هم ذکر کردهاند.

بند میزان، منبع
اما نهر داریون تنها نهر مصنوعی مجموعه آبی شوشتر نیست. رود گرگر یا مسرقان نیز یک شاخه مصنوعی از رودخانه کارون است. این نهر پس از جدا شدن از کارون و طی کردن مسیری به طول دهها کیلومتر (در حدود هشتاد کیلومتر) دوباره به کارون میپیوندد. برای آن که بتوانند حجم آب رودخانه را کنترل کنند لازم بوده تا عمق آن را به میزان لازم تنظیم کرده و مانع از عمیق شدن آن بر اثر عبور جریان آب شوند. به همین خاطر کف رودخانه را سنگفرش کرده بودند.
این رود دستکم در سر راه خود وارد تونلهایی شده و به این ترتیب آسیابهای شوشتر را به حرکت در میآورد و سپس به صورت آبشار از دل صخرههای عظیم خارج میشود. احداث این نهر و سیستم پیچیده کانالهای آن را نیز به دوران ساسانی نسبت میدهند، گرچه وجود تاسیساتی اشکانی در اطراف آن احتمال قدیمیتر بودنش را نیز مطرح کرده است.

پل شاه علی، منبع
اما در بین سازههای آبی شوشتر شاید آبشارها و آسیابهای آن شهرت بیشتری نسبت به بقیه داشته باشد. این شهرت علاوه بر کار مهندسی دقیق به منظره زیبای حاصل از آنها نیز مرتبط است. همانطور که گفته شد، سد روی رودخانه مصنوعی گرگر، سطح آب را بالا آورده تا آن را به داخل سه کانال که در داخل صخره کنده شدهاند، هدایت کند.
در داخل تونلها آب به شاخههای متعدد تقسیم شده و چرخ آسیابها را به چرخش در میآورد و سپس با فشار از سمت دیگر صخرهها خارج میشود و از ارتفاع به داخل حوضچههایی میریزد. در آبشارهای شوشتر یک کار بینظیر مهندسی به همراه منظر تاریخی و طبیعی قابل دیدن است.
رودخانه گرگر از بزرگترین رودخانههای دستساز یا مصنوعی در ایران است. اینها بخشی از مجموعه بزرگ سازههای آبی شوشتر هستند. این مجموعه دارای عناصر دیگری مانند بند شادروان، بند امیر، بند قیر و بند لشگر است.

آسیاب، منبع
سازههای آبی شوشتر نشانی از یک پروژه از پیش اندیشیده شده و بزرگ حکومتی برای رونق کشاورزی و استفاده از نیروی آب رودخانه کارون دارد. پروژهای که بخش عمدهای از آن را به شاپور اول نسبت میدهند.
مهندسی آب یا هیدرولیک ساسانیان و همچنین ساز و کار نظارت بر آن بسیار دقیق و جالب توجه است. برای نظارت بر نحوه تقسیم آب و جلوگیری از بروز هرج و مرج، سازمان یا دیوانی ویژه وجود داشته است و این ساختار بزرگ تحت مدیریت یک مرکز بوده است.
قلعه سلاسل در مرکز تقسیم آب سازههای شوشتر، قلعه یا مرکزی بوده که حتا تا دوران قاجار نیز به فعالیت خود ادامه داده و به عنوان پایگاه مدیریت آب در منطقه عمل میکرده است. جایی که در اصل نقطه و کانون مرکزی هدایت و کنترل آب در دشت حاصلخیز خوزستان بوده است.
هرکدام از عناصر این ساختار بزرگ مانند سدها، پلها، بندها، آسیابها و تونلها و نهرهای دستساز در بسیاری نقاط دیگر دنیا نمونه های مشابهی دارند، اما آنچه که مجموعه آبی شوشتر را منحصر به فرد میسازد، ترکیب و هماهنگی اجزای این مجموعه است که آن را به دستگاهی منظم و پیچیده در دنیای باستان تبدیل میکند.